اندیشه کردن به این که چه بگویم بهتراست از پشیمانی اینکه چرا گفتم...
سلام . به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن .کسی هست که عاشقانه تو را مینگرد و منتظر توست . اشکهای تو را پاک میکند و دستهایت را صمیمانه می فشارد تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت و اگر باور داشته باشی میبینی ستاره ها هم باد تو حرف میزنند. باور کن که با او هرگز تنها نیستی فقط کافیست عاشقانه به آسمان نگاه کنی
استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب
به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: به نظر
شما وزن این لیوان چقدر است ؟ > شاگردان جواب دادند 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی
دانم دقیقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند
دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟
شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد .
استاد پرسید :
خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد ؟
یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد.
حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد دیگری جسارتا“ گفت : دست تان بی حس می شود .
عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا“ کارتان به
بیمارستان خواهد کشید >
و همه شاگردان خندیدند
استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است ؟
شاگردان جواب دادند : نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟
درعوض من چه باید بکنم ؟
شاگردان گیج شدند . یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت : دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است .
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید .
اشکالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، به دردخواهند آمد .
اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری
نخواهید بود.
فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن استکه درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را
زمین بگذارید.
که درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند ،
هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی
که برایتان پیش می آید ، برآیید!
این خون سید الشهدا است که خون های همه ملتهای اسلامی را به جوش می آورد. (امام خمینی ره)
اون حرمزادهای از خدا بی خبر به قرآن و خون سیدالشهدا اهانت کردن ببیند به کیا رای دادید... ببینید معنی سبز بستن رو... هرکسی که خودش رو شیعه و دوست دار اهل بیت می دونه نباید ساکت بشینه... فردا با حضورمون جواب کسای که به قرآن و خون سیدالشهدا جسارت کردند رو می دیم...
سلام به دوستان عزیز اولا تسلیت برای محرم سیدالشهدا... و تبریک برای امشب ( یلدا ) هرچند امسال مثل سالهای دیگه نیست و تو غم سیدالشهدا نمیشه شاد بود.... به امید یلدای که صبح اش فرج آقامونو ببینیم
اما امشب برای تمام کسای که واسشون دلتنگم می نویسم کسای که بهشون بدهکارم... خانوادم و دوستام و عشقم باید بگم هیچ وقت نمی تونم خوبی ها و عشقی که به هم دادن رو فراموش کنم آرزو میکنم کاش می شد تو زندگی به عقب برگشت... یا کاش می شد طوری زندگی کرد که همچین آرزوی نکرد
زندگی ما چیزیه که خودمون می سازیم پس اگه توش اذیت شدیم مقصر خودمونیم جای شکرش باقیه که خدا رو داریم وگرنه چی می خواست بشه.... باید اعتراف کنم که زندگی یکم سخته ( یعنی درست زندگی کردن یکم سخته ) ...
*تو به من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلود به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتي و هنوز، سالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"
من به تو خنديدم چون كه مي دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي پدرم از پي تو تند دويد و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه پدر پير من است من به تو خنديدم تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك دل من گفت: برو چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ... و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام حيرت و بغض تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت به یاد او و باران...
احمق كسي است كه به سبب نداشتن درك صحيح نميتواند
تصميماتارزشمند بگيرد، موقعيت شناس و راز دار نيست و به خاطر نداشتن شعور
كافيگاه تمام زندگي خود را به تباهي ميكشاند.
علي(ع) دوستي با احمق رابهشدت
نكوهش ميكند و همدمي با او را سبب شكنجة روح ميداند:
دوستي احمقان چون سراب ناپديد ميشود و چون مه ميپراكند.
از دوستي با احمق بپرهيز؛ زيرا آن جا كه ميپندارد به تو سودميرساند زيان
ميرساند و در حالي كه ميپندارد شادت كرده است،غمگينت ميكند.
من بيماران را مداوا كردم و به اذن خدا شفا دادم و كور
مادرزاد وشخص برصدار را به اذن خدا بهبودي دادم و مردگان را به اذن
خدازنده كردم، ولي شخص احمق را نتوانستم اصلاح و معالجه كنم. بدانحضرت
گفتند: يا روح الله احمق كيست؟ فرمود: شخص خودپسند وخودرأي، آن كس كه هر
فضيلت و برتري است آن را براي خود ميبيندنه براي ديگران و همه جا حقّ
را به خود ميدهد نه به ديگران. ايناست آن احمق كه بهبودي و مداوايش
مقدور نيست.
+
نوشته شده در : چهارشنبه 18 آذر1388 توسط : جواد
|
هنگامى كه كسى سخنى بگويد، سپس به اطراف خود بنگرد، آن سخن
امانت و سِر است (و بايد در حفظ آن كوشيد).
شرح كوتاه : امانت انواع گوناگونى در اسلام دارد و از آن جمله امانت در حفظ اسرار مردم
است، اين موضوع بقدرى از نظر اسلام مهم تلقى شده كه افشاى اسرار مردم از گناه كبيره
معرفى گرديده، تازه براى اثبات «سر» بودن لزومى ندارد گوينده خواهش و تمنا و تأكيد
كند كه اين از اسرار است و نزد خودت باشد; بلكه به كمترين چيزى براى تفهيم اين
حقيقت قناعت شده است، همين اندازه كه نگاه به اطراف كند و مراقب عدم وجود شخصى
ديگرى باشد كافى است كه سخنان او به عنوان اسرار برادر مسلمان و امانت نگاهدارى
شود.
من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه
به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا
مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم
پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد. اما من! هرگز
حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم را
بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم. من از خدا
گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود. می خواستم کاخ آرزوهایم
را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین
دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من
زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس
فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است. با
شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را
آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا!
نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها
کسی بود که حرف هایم را باور کرد و مرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در
کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس
آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم.
خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.
گفتم:
خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بی آنکه نظر خدا را
بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم. اوایل کار هر آنچه را
لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد. از درون
خوشحال نبودم. نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم. از طرفی
نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه
خدا را نمی پسندیدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی
در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به
خدا راحت می شوم. پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که
وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی
که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم. عده ای که خدا را می دیدند
با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و
سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز سنگهای
طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در
پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب
زندگی ام فرو کردند. همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من
ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از
من گریختند همان طور که من از خدا گریختم. هر چه فریاد زدم صدایم را
نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم. من که از همه جا ناامید شده
بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم:
خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند. انتقام مرا از آنها بگیر و
کمکم کن که برخیزم.
خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی. از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند.
گفتم:
مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه
هستم. اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه
گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا تنها کسی بود که حرف ها
و سوگندهایم را باور کرد. نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می
توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن
دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد. گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.
خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم.
گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم. گفت:
اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده
از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر
نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که
تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق، آرامش
مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم را بپذیری می شوی
نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز.
پسری نابینا بدلیل مشکلات زندگی گدایی می کرد .کنار خیابان نشسته بود و کلاهی جلوی پاهای خود گذاشته بود . همراهش یک تخته سیاه بود که روی آن نوشته شده بود:. "نابینا هستم، کمکم کنید!" یک روز گذشت،اما فقط چند سکه در کلاه پسر انداخته شد.پسر با این سکه ها یک نان کوچک برای خودش خرید و روز دوم همچنان در کنار خیابان نشست . معلم دانشگاه از کنارش گذشت، با همدردی در کلاه پسر پولی انداخت. وقتی که نگاهش به جمله روی تخته سیاه افتاد، چند دقیقه با خود فکر کرد و جمله قبلی را پاک کرد و کلمات دیگری نوشت . بعد از آن، پسر نابینا متوجه شد که افراد بیشتری به او برای تهیه غذا لباس و غیره کمک می کنند .روز دوم با شنیدن صدای قدم زدن مرد صدای پایش را شناخت و از او پرسید:جناب آقا، می دانم شما کیستید ؟ دیروز به من کمک کردید. از شما تشکر می کنم. اگر ممکن است بگویید چه اتفاقی افتاده است ؟ مرد خندید و گفت:تغییرات کوچکی روی تخته سیاه دادم و نوشتم : "امروز روز زیبایی است.اما من نمی توانم آن راببینم"
روی نیمکتی نشسته ام و غرق تماشای منظره ای هستم .مرد میانسالی به طرفم می آید و از من می خواهد که متن یک آگهی را برایش بخوانم میگوید:
(( حروفش خیلی ریز است عینکم را در خانه جا گذاشتم و نمی توانم بخوانم))
سعی خودم را میکنم اما نوشته ها خیلی ریز است من هم چشمم ضعیف است و اتفاقا من نیز عینک مطالعه ام را به همراه ندارم از مرد عذر می خواهم.
مرد میگوید:خوب فراموشش کنیم یک چیزی را میدانید ؟ من فکر میکنم چشم خدا هم ضعیف است نه اینکه پیر شده اما خودش اینطوری می خواهد!!! این طوری وقتی کسی اشتباهی می کند درست نمیبیند و چون دلش نمی خواهد نادیده قضاوت کند او را می بخشد.
می پرسم: خوب تکلیف کارهای نیک چه می شود؟
مرد می خندد : خوب خدا هیچ وقت عینک ش را در خانه جا نمی گذارد
مرد به راهش ادامه داد
+
نوشته شده در : دوشنبه 4 خرداد1388 توسط : الیاس
|
یک روز می بوسمت ! پنهان کردن هم ندارد . مثل خنده های تو نیست که مخفی شان می کنی ، یا مثل خواب دیشب من که نباید تعبیر شود مثل نجابت چشمهای تو است ، وقتی که توی سیاهی چشمهای من عریان می شوند . عریانی اش پوشاندنی نیست ، پنهان نمی شود ... . یک روز می بوسمت ! یکی از همین روزهایی که می خندانمت ، یکی از همین خنده های تو را ناتمام می کنم : می بوسمت ! و بعد ، تو احتمالا سرخ می شوی ، و من هم که پیش تو همیشه سرخم ... . یک روز می بوسمت ! یک روز که باران می بارد ، یک روز که چترمان دو نفره شده ، یک روز که همه جا حسابی خیس است یک روز که گونه هایت از سرما سرخ سرخ ، آرام تر از هر چه تصورش را کنی ، آهسته ، می بوسمت ... . یک روز می بوسمت ! هر چه پیش آید خوش آید ! حوصله ی حساب و کتاب کردن هم ندارم ! دلم ترسیده ، که مبادا از فردا دیگر « عشق من » نباشی . آخر ، عشق سه حرفی کلاس اول من ، حالا آن قدر دوست داشتنی شده که برای خیلی ها سه حرف که سهل است ، هزار هزار حرف باشد . به قول شاعر : عشق کلاس اول ، تنها سه حرف است ، اما کلاس آخر ، عشق هزار حرف است ... . یک روز می بوسمت ! فوقش خدا مرا می برد جهنم ! فوقش می شوم ابلیس ! آنوقت تو هم به خاطر این که یک « ابلیس » تو را بوسیده ، جهنمی می شوی ! جهنم که آمدی ، من آن جا پیدایت می کنم و از لج خدا هر روز می بوسمت ! وای خدا ! چه صفایی پیدا می کند جهنم ... ! یک روز می بوسمت ! می خندم و می بوسمت ! گریه می کنم و می بوسمت ! یک روز می آید که از آن روز به بعد ، من هر روز می بوسمت !
لبهایم را می گذارم روی گونه هایت ، و بعد هر چه بادا باد : می بوسمت !
تو احتمالا سرخ می شوی ، و من هم که پیش تو همیشه سرخم
+
نوشته شده در : شنبه 5 اردیبهشت1388 توسط : الیاس
|
سلام به بچه های عزیز ... نه نه ببخشید به آقایون و خانم های عزیز... آخه دیگه ما بزرگ شدیم خب چه خبرا خوبین... ما که خوبیم خدارو شکر...
((( تصور نکنید که برای همیشه در بند اعمال بدی که مرتکب شده اید، اسیر هستید. با کارهای نیک می توانید تاثیر اعمال بد را خنثی کنید. اگر در این راه از خدا یاری بخواهید، او به شما کمک خواهد کرد.)))
+
نوشته شده در : دوشنبه 17 فروردین1388 توسط : جواد
|
عشق زیبا و بی غش است و زیباتر از ان حسی ست که از خود بر برگهای ما به جا میگذارد و خاکستری که بر انگشتانمان می نشیند.
عشق زیباست و از ان زیباتر رد گامههایش در نوشته های ماست هنگامی که رفته است. این نامه خاکستر عشق من است می نویسم چون اعتقاد دارم که عشق واژه ایست بی پهنا و نامه های من برای معشوقه ام ناگفته های دلی است که آواره هزار کوی و برزن شده آری مینویسم:
ای عشق تو باز خواهی گشت؟!؟
نفسهایم بریده
صدایم خسته خسته
ای عشق تورا می طلبم
می خواهم تورا به زبانی نو نجوا کنم
آری به کلامی غیر از کلامها
می خواهم تو را بنگارم
با شیوه ای نو
می خواهم با گنجی از کلمات
تو را بسرایم
ای عشق !!!
+
نوشته شده در : سه شنبه 6 اسفند1387 توسط : الیاس
|