تبليغاتX
... جدایی از عشق ...

... جدایی از عشق ...

جداییها , دلتنگی ها ,دلشکستها و بالاخره درباره عشق

من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم. من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.
می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است. با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد و مرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم.

خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.

گفتم: خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم. اوایل کار هر آنچه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد. از درون خوشحال نبودم. نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم. از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم. پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم. عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند. همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم. هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم. من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند. انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم.

خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی. از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند.

گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم. اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد. نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.
گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.

خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم.

گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم.
گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم را بپذیری می شوی نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز.
نوشته شده در جمعه 3 مهر1388ساعت 0:54 توسط الیاس| |

وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند.

فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند.

پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد.

سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت : فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.

سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت ، قلک کوچکش را درآورد.

قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد ،

فقط 5 دلار ..

بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.

 جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود

که متوجه بچه ای هشت ساله شود. دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد،

ولی داروساز توجهی نمی کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.

داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟

دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم.

داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!!

دختـرک توضیح داد : برادر کوچک من ، داخل سـرش چیزی رفته و بابایم می گویـد که فقط

معجـزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟

داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است،

بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟

مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید : چقدر پول داری؟

دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدی زد و گفت: آه چه جالب ،

فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!

بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت : من می خواهم برادر و والدینت را ببینم،

فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد.

آن مرد ؛ "دکتر آرمسترانگ" فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.

فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.

پس از جراحی ، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم ، نجات پسرم یک معجـزه واقعـی بود ،

 می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟

دکتر لبخندی زد و گفت : فقط 5 دلار!

نوشته شده در جمعه 3 مهر1388ساعت 0:51 توسط الیاس| |
پسری نابینا بدلیل مشکلات زندگی گدایی می کرد .کنار خیابان نشسته بود و کلاهی جلوی پاهای خود گذاشته بود . همراهش یک تخته سیاه بود که روی آن نوشته شده بود:.
"نابینا هستم، کمکم کنید!"
یک روز گذشت،اما فقط چند سکه در کلاه پسر انداخته شد.پسر با این سکه ها یک نان کوچک برای خودش خرید و روز دوم همچنان در کنار خیابان نشست .
معلم دانشگاه از کنارش گذشت، با همدردی در کلاه پسر پولی انداخت. وقتی که نگاهش به جمله روی تخته سیاه افتاد، چند دقیقه با خود فکر کرد و جمله قبلی را پاک کرد و کلمات دیگری نوشت .
بعد از آن، پسر نابینا متوجه شد که افراد بیشتری به او برای تهیه غذا لباس و غیره کمک می کنند .روز دوم با شنیدن صدای قدم زدن مرد صدای پایش را شناخت و از او پرسید:جناب آقا، می دانم شما کیستید ؟ دیروز به من کمک کردید. از شما تشکر می کنم. اگر ممکن است بگویید چه اتفاقی افتاده است ؟
مرد خندید و گفت:تغییرات کوچکی روی تخته سیاه دادم و نوشتم :
"امروز روز زیبایی است.اما من نمی توانم آن راببینم"

یه نکته کوچیک:

هيچوقت مغرور نشو ..... برگها وقتي مي ريزن كه فكر مي كنن طلا شدن

نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 17:32 توسط الیاس| |
روی نیمکتی نشسته ام و غرق تماشای منظره ای هستم .مرد میانسالی به طرفم می آید و از من می خواهد که متن یک آگهی را برایش بخوانم میگوید:

(( حروفش خیلی ریز است عینکم را در خانه جا گذاشتم و نمی توانم بخوانم))

سعی خودم را میکنم اما نوشته ها خیلی ریز است من هم چشمم ضعیف است و اتفاقا من نیز عینک مطالعه ام را به همراه ندارم از مرد عذر می خواهم.

مرد میگوید:خوب فراموشش کنیم یک چیزی را میدانید ؟ من فکر میکنم چشم خدا هم ضعیف است نه اینکه پیر شده اما خودش اینطوری می خواهد!!! این طوری وقتی کسی اشتباهی می کند درست نمیبیند و چون دلش نمی خواهد نادیده قضاوت کند او را می بخشد.

می پرسم: خوب تکلیف کارهای نیک چه می شود؟

مرد می خندد : خوب خدا هیچ وقت عینک ش را در خانه جا نمی گذارد

مرد به راهش ادامه داد

نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 14:6 توسط الیاس| |
یک روز می بوسمت !
پنهان کردن هم ندارد .
مثل خنده های تو نیست که مخفی شان می کنی ، یا مثل خواب دیشب من که نباید تعبیر شود
مثل نجابت چشمهای تو است ، وقتی که توی سیاهی چشمهای من عریان می شوند . عریانی اش پوشاندنی نیست ، پنهان نمی شود ... .
یک روز می بوسمت !
یکی از همین روزهایی که می خندانمت ، یکی از همین خنده های تو را ناتمام می کنم : می بوسمت !
و بعد ، تو احتمالا سرخ می شوی ، و من هم که پیش تو همیشه سرخم ... .
یک روز می بوسمت !
یک روز که باران می بارد ، یک روز که چترمان دو نفره شده ، یک روز که همه جا حسابی خیس است
یک روز که گونه هایت از سرما سرخ سرخ ، آرام تر از هر چه تصورش را کنی ، آهسته ، می بوسمت ... .
یک روز می بوسمت !
هر چه پیش آید خوش آید !
حوصله ی حساب و کتاب کردن هم ندارم !
دلم ترسیده ، که مبادا از فردا دیگر « عشق من » نباشی .
آخر ، عشق سه حرفی کلاس اول من ، حالا آن قدر دوست داشتنی شده که برای خیلی ها سه حرف که سهل است ، هزار هزار حرف باشد .
به قول شاعر : عشق کلاس اول ، تنها سه حرف است ، اما کلاس آخر ، عشق هزار حرف است ... .
یک روز می بوسمت !
فوقش خدا مرا می برد جهنم !
فوقش می شوم ابلیس !
آنوقت تو هم به خاطر این که یک « ابلیس » تو را بوسیده ، جهنمی می شوی !
جهنم که آمدی ، من آن جا پیدایت می کنم و از لج خدا هر روز می بوسمت !
وای خدا !
چه صفایی پیدا می کند جهنم ... !
یک روز می بوسمت !
می خندم و می بوسمت !
گریه می کنم و می بوسمت !
یک روز می آید که از آن روز به بعد ، من هر روز می بوسمت !
 
لبهایم را می گذارم روی گونه هایت ، و بعد هر چه بادا باد : می بوسمت !
 
تو احتمالا سرخ می شوی ، و من هم که پیش تو همیشه سرخم
نوشته شده در شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 13:43 توسط الیاس| |
 

سلام به بچه های عزیز ...
نه نه ببخشید به آقایون و خانم های عزیز... آخه دیگه ما بزرگ شدیم
خب چه خبرا خوبین... ما که خوبیم خدارو شکر...

(((  تصور نکنید که برای همیشه
در بند اعمال بدی که مرتکب شده اید،
اسیر هستید.
با کارهای نیک می توانید تاثیر اعمال بد را خنثی کنید.
اگر در این راه از خدا یاری بخواهید،
او به شما کمک خواهد کرد.)))

نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 16:54 توسط جواد| |
کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد.

 زنی در حال عبور او را دید . او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش.

 کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟

زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم.

 کودک گفت:می دانستم با او نسبت دارید .

نوشته شده در شنبه 15 فروردین1388ساعت 9:8 توسط الیاس| |


دلم آینه درد است نمی دانی تو

 

کلبه ام ساکت و سرد است نمی دانی تو

 

بی تو سردترین خاطره ها می دانند

 

فصل هایم همه سرد است نمی دانی تو

 

دیر سالیست که در دست جنون چون مجنون

 

دل من بادیه گرد است نمی دانی تو

 

عاشقم کردی و رفتی و کنون با دل من

 

غم عشق تو چه کرده است نمی دانی تو

 


نوشته شده در چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 18:10 توسط جواد| |

سلام، سال نو مبارک

آرزوی 12 ماه سلامتی، شادی و موفقیت...

این جمله هم تقدیم به شما...

((( هرگاه شاعری را یافتی که گفت دوبار عاشق شده ام

بدان هرگز عاشق نشده خواستن همیشه عشق نیست )))

                                                                     ( نادر ابراهیمی )


نوشته شده در شنبه 1 فروردین1388ساعت 2:48 توسط جواد| |
زندگی یعنی بازی:

 سه ، دو ، یک ? سوت داور… بازی شروع شد!!!

 دویدی ، دست و پا زدی ، غرق شدی ، دل شکستی ، عاشق شدی ، بی رحم شدی ، مهربان شدی بچه بودی ، بزرگ شدی ، پیر شدی

سوت داور

بازی تمام شد… زندگی را باختی

نوشته شده در دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 13:22 توسط الیاس| |
معلم نیستم

تا عشق را به تو بیاموزم

    ماهیان برای شنا کردن

      نیازی به آموزش ندارند

         پرندگان نیز

               برای پرواز...

به تنهایی شنا کن!

    به تنهایی بال بگشا!

         عشق کتابی ندارد!

                                   عاشقان بزرگ جهان

                                    خواندن نمی دانستند

نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 13:47 توسط الیاس| |
عشق زیبا و بی غش است و زیباتر از ان حسی ست که از خود بر برگهای ما به جا میگذارد و خاکستری که بر انگشتانمان می نشیند.

عشق زیباست و از ان زیباتر رد گامههایش در نوشته های ماست هنگامی که رفته است. این نامه خاکستر عشق من است می نویسم چون اعتقاد دارم که عشق واژه ایست بی پهنا و نامه های من برای معشوقه ام ناگفته های دلی است که آواره هزار کوی و برزن شده آری مینویسم:

ای عشق تو باز خواهی گشت؟!؟

                         نفسهایم بریده

                           صدایم خسته خسته

                              ای عشق تورا می طلبم

می خواهم تورا به زبانی نو نجوا کنم

                            آری به کلامی غیر از کلامها

                                 می خواهم تو را بنگارم

                                     با شیوه ای نو

                                        می خواهم با گنجی از کلمات

                                           تو را بسرایم

ای عشق !!!

نوشته شده در سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 11:4 توسط الیاس| |
چرا میخواهی برایت نامه بنویسم؟

چرا می خواهی با نوشتن

مانند انسان عصر سنگ

در برابرت برهنه شوم !

تنها نوشتن مرا برهنه میکند!

وقتی حرف میزنم هنوز

پاره هایی از لباسهایم بر تنم می مانند

اما هنگام نوشتن ...

رها و سبک میشوم !

چون گنجشککی که وزن ندارد!

هنگام نوشتن

از چنگ قانون جاذبه می گریزم!

سیاره ای چرخان میشوم

در مدار چشمانت

 

نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 15:22 توسط الیاس| |

يك معناي غيبت اين است كه حضرت حق، سيزده معصوم را در اختيار عوام و خواص قرار داد
امّا معصوم چهاردهم را از چشم عموم پنهان نمود
و امكان ديدار را تنها در اختيار كساني قرار داد كه توفيق رفع حجاب از ديدگان باطن خود را به دست آورند.
لذا معناي نخست غيبت :
حجابي است كه روي چشم‌هايي كشيده مي‌شود كه لياقت ديدن خوبي‌ها را ندارند :
گفتم كه روي خوبت از من چرا نهان است
گفتا تو خود حجابي ورنه رخم عيان است
گفتم فراق تا كي؟ گفتا كه تا تو هستي
گفتم كه نفس همين است، گفتا جواب همان است
چشم ها را باید شست... چرا یکم گریه نمی کنی برای امام زمانت...
چرا ازش دور شدیم... مگه دوست نداره مگه دوسش نداری
پس چرا... چرا...   دلش خونه...
از دست من و تو خونه... از دست من و تو...
نوشته شده در پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 16:56 توسط جواد| |


در کتاب چهار فصل زندگی

صفحه ها پشت سر هم می روند
هریک از این لحظه ها ، یک لحظه اند
لحظه ها با شادی و غم می روند

 آفتاب و ماه یک خط در میان
گاه پیدا و گاه پنهان می شوند
شادی و غم هر یک ، لحظه ای
بر سر این سفره مهمان می شوند

 گاه اوج خنده ی ما گریه است
گاه اوج گریه ی ما خنده است
گریه دل را آبیاری می کند
خنده یعنی اینکه دل ها زنده اند

 زندگی ترکیب شادی با غم است
دوست می دارم من این پیوند را
گرچه می گویند شادی بهتر است
دوست می دارم گریه با لبخند را
نوشته شده در جمعه 18 بهمن1387ساعت 22:54 توسط جواد| |

 

 پس اين ها همه اسمش زندگي است
 دلتنگي ها دل خموشي ها ثانيه ها دقيقه ها
حتي اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمي كه برايت نوشته ام برسد
ما زنده ايم چون بيداريم
ما زنده ايم چون مي خوابيم
 و رستگار و سعادتمنديم
زيرا هنوز بر گستره ويرانه هاي وجودمان پانشيني
براي گنجشك عشق باقي گذاشته ايم
خوشبختيم زيرا هنوز صبح هامان آذين ملكوتي بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغين بي منت سر سبزي اند
 و شقايق ها پيام آوران آيه هاي سرخ عطر و آتش
برگچه هاي پياز ترانه هاي طراوتند
و فكر من
واقعا فكر كن كه چه هولناك مي شد اگر از ميان آواها
بانگ خروس رابر مي داشتند
و همين طور ريگ ها
 و ماه
 و منظومه ها
 ما نيز بايد دوست بداريم ... آري بايد
زيرا دوست داشتن خال با روح ماست


نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 16:50 توسط جواد| |

به نام نقش بند خاک 

همسایه :
سوار بر اسب خیالم
گیسوانت همچون شلاق
صحرای عریض شانه هایت را در می نوردد
وچشمانت که سرود جنگ می خوانند
می شکنند تابوت مرگم را

همسایه : 
میان من وعشق رگی فاصله است

همسایه :  
آن روز که می گریستیِ خوابهای سبز کودکیم را
در قطره های بلورین اشکت تجسم کردم
وآن دم که با انگشتان نحیفم
ترنم باران اشکهایت را کنار می زدم
دنبال خاطرات گم شده ام می گشتم

همسایه :
به وقت گرگ ومیش
که بال فرشته می ریخت بر زمین
آمدم
تنها وبی ریا
فریاد زدم مبارک باد روئیدن گل 
اما نشنیدی!
آسمان آن لحظه خونبهای لبخندت بود
وزمین جولانگه برق چشمانت

همسایه : 
من اسیر جاده ام ...جاده های بی چراغ
نامه های بی نشان
سایه ها ی بی حساب
همسایه هیچ نمی دانستم بادمی خندد و تو قلب کبوتر داری

همسایه : 
آیینه زاده آب است وقناری بی یار
((قسم داغ شقایق عشق است)) 
سایه سرخ سخاوت خورشید

همسایه : 
راستی زندگینامه من چیست؟
بیرقی رنگ سیاهی
ساده بودن
خنده با خنجر نمودن
مرگ خواندن
شب سرودن

همسایه :
...


نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 0:59 توسط جواد| |
حضرت داوود (ع) در حال عبور از بیابانی مورچه ای را دید که مرتب کارش این بود که از تپه ای بزرگ خاک بر میداشت و به جای دیگری می ریزد از خداوند خواست که از راز این کار آگاه شود ...

مورچه به سخن در آمد :<< معشوقی دارم که شرط وصل خود را آوردن تمام خاکهای آن تپه در این محل قرار داده است!>>

حضرت فرمود : با این جثه ی کوچک تو تا کی می توانی خاکهای این تل بزرگ را به محل مورد نظر منتقل کنی و آیا عمر تو کفایت خواهد کرد؟

مور پاسخ داد:<< همه ی اینها را می دانم ولی خوشم که اگر در راه این کار بمیرم به عشق محبوبم مرده ام!!!>>

نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1387ساعت 13:37 توسط الیاس| |

سلام
دیشب یه کتاب می خوندم درباره اخلاق...
خیلی خوشم اومد حالا هر وقت بتونم میام و از مطالب کتاب براتون می نویسم

1- سعی کنید که همیشه 2 خصلت رو همراه خودتون داشته باشید
خوشرو یعنی همیشه لبخند بزنید
خوشگو یعنی همیشه با کلمات خوب و با مهربونی حرف بزنید، گاهی هم شوخی بد نیست
البته حدیثم داریم ولی باشه بعد باید برم

پس هر صبح اونارو بذارید تو جیبتون و همراه خودتون ببرید

ادامه دارد

نوشته شده در چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 15:50 توسط جواد| |

فرشتگان روزی از خدا پرسیدند :
بار خدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری...
غم را چرا آفریدی ؟

خداوند گفت :
غم را بخاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من که خوب می شناسمش
تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی افتد .

یعنی تا غمی به دل ها نیفتد، نباید یاد خدا افتاد...!!!؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه 11 آذر1387ساعت 7:44 توسط جواد| |